2 تومن و پنج زار پول خورد

پیر شدن لحظه ها و مرگ سریع لحظه ها

          در مقابل آینه دیدم به رنگ برف شدن، موها
        
                                       مُردنِ ثانیه ها از دایره ساعت ها
                                                       
                                               صدای مرگ می زند در گوش آدم ها!؟


قافیه اش را تو بگو@؟


توصیه ای از روی رهگذری به صاحب وبلاگهایی
 همچو وب "2تومن و پنج زار پول خورد "



سلام
بنویس هر دم  و لحظه ، هر آنچه گویی به درد نمی خورد بدان به درمان می خورد .

*****************************

 
دیدم اگر تو را به کوچه قسم داد می زنم، این است جرم منو و امتداد اتهامم.


سلام


"در دنیا باز ..........حیای آدم کجاست"


سلام


نگاهم را دوختم به نفس نفس زدنش و دم به دم چاق کردن نفسش ولی افسوس که نمی توانست حتی برای یکبار بازدم نفس داشته باشد، یا حیات یک طرفه بود  یا ممات یک طرفه، و آن لاشه زمان روی ساعت مچیم بود.


سلام


از او پرسیدند تا به حال نوازنده ای دیدی که تار بزند و صدایی نداشته باشد و از این راه ارتزاق کند؟

بلی

آنچنان با صلابت و ظرافت و اجابت می نواخت که انگار داشت گوش فلک را کر می کرد و میان هر چنگش به تارها یک شکر و یک غزل داشت و می خواند از بازی روزگار و میگفت از ذکر دلدار و از تارش می خواست نون هلال و در خواست می کرد، پروردگارا روزی من عنکبوت را در این تار بی صدا قرار بده.


سلام
الداستان راستان

دور سرش دستمال بسته بود و فکر می کرد که چجوری میشه که خوشبخت بشه یه کاری برای هم نوعاش بکنه، تو همین شیش بش بود که یاد دل دل افتاد\دل دل که اسب مختار بود و نقش مهمی در فتوحاتش داشت فلانی رو تو فکر برد یدفعه یه ابری بالای سرش درست شد چی بود - کی بود- کجا بود، بقیش و دقت کن گفت میرم کمی ارض(دلار) تهیه میکنم سوار اسبم دل دل می شم می رم یه گشتی تو این کشورایی که بیداری اسلامی پا گرفته می زنم و با شمیرم که قلمم باشه کمکشون می کنم شاید منم بتونم  برای هم کیشام کاری کرده باشم، بقیه داستان بنویسید......


داشت می رفت و با خود میگفت چرا اینقدر تاریک، چرا جلوی پام و نمی بینم، چرا چراغ قوه در دستم نورش جواب نمی ده، چرا هر چی داد می زنم کسی جوابمو نمی ده، چرا کسی منو نمیبینه و..... در همین حال و هوا بود که خورد به تکه سنگ بزرگ برا یش سوال شد و دستی روی سنگ کشید که یک مورچه را احساس کرد چون چیزی معلوم نبود، در دلش گفت بزار امتحان کنم شاید راه نجاتی باشد، از مورچه پرسید تو می توانی کمکم کنی، تو کیستی،؟... مورچه پوسخندی زد و گفت زهی خیال باطل تو میون کوچه پس کوچه های شرک گمشده ای و منم شرکی که معلوم نیستم!!!؟.....


و سوختن در آتش عشق حسین و آنگاه خدا کند که گلستان ابراهیمی نباشد چون دوستدارم بسوزم و با خاکسترم فرشی سلیمانی بسازم و به همراه باد از آسمانها بگذرم و مسافر کرببلا و سلام عرضه کنم و در صحرای کربلا با تکه تکه های خاکسترم نقاشی یا لیتنا کنا معک را به اذن حق بکشم  و بنویسم حسین جان سینه ام فدای سینه ات که زیر سم اسب های سطوران  ماند مادرت دید و...و  باز بنویسم حسین جان سرم فدای سرت که بالای نیزه در مقابل زینبت قرار گرفت و  باز مادرت دید و... و از ساقی اجازه ای بگیرم و بعد بنویسم حسین جان قبرم فدای قبرت که مادرت هرشب جمعه ماید می بیند و...و همان جا بمانم و با خاکسترم به طواف مشغول شوم و قربانش گردم و با زبان خاکستریم فریاد بزنم صد بار دگر اگر برایت بمیرم و بسوزم و خاکستر شوم کم است حسین جان حسین جان حسین جان حسین جان حسین جان ........غریب مادر.........


سلام

آنچنان دهانش را باز کرده بود و دهن دره کرده بود گوئیا دارد بر سر عالمیان فریاد می کشد و طوری دستش را روی دو گوشش نهاده بود واز کمر خم شده بود و همه را میخ خود کرده و همگان متعجب چرا اینطور می کند مگر دیوانه شده؟ و یا شاید خود را به خول بودن زده است؟ ولی اینطور نبود او لال بود و داشت با زبان بی زبانی، فریاد را نقاشی می کرد، چون چاره ای جز این نداشت!


بخشودگی اهل گنه در صف محشر                    به یک گردش چشمان حسین است



فقط فقط همین



سلام

دیوانگی ما هم داستانی شده                           قصه ای غصه دار شده

آتش درون فرو نمی کشد تا وقتی                       که آتش، از نمک خیس شده
اصلا که گفته دیوانه کم شده                              مژده که دیوانه از کم زیاد شده
عقل را پس داده و جنس ناب شده                      فارق از خود و راهی میدان شده
داغ دیده از  سرما و گرما و غما                           شهره پچ پچ عاقلای شهر شده
فتحه و ضمه و کسره نخوانده                              ولی شاگرد اول حساب و کتاب شده
دفتر جنون نوشته و مجنون شده                         لیلا ندیده عاشق لیلا شده
از خود کم آورده و وای نکنه                                 خدای ناکرده غاتی عاقلا شده


چی

به چی

ناگهان بانگی برآمد (چی) گفت، نمیدونم چی همون چی ، که همه عقلارو به چی انداخته
راستش چی به چی دم به دم  سر به سر  دست به دست  پا به پا  چنگ زده به فکر فکورا خش انداخته رو شیشه خرد عاقلا خلاصه اگر چی رو پیدا کردید به شماره بی عدد اس بدید....


گفتی بنویس، گفتم ازچه

گفتی بنویس، گفتم ازکه؟

گفتی بنویس،گفتم از قصه

گفتی بنویس، گفتم چرا غصه!

 

گفتی بنویس، از قصه غصه

از اون بهشته میون آتش افروخته

گفتی بنویس، از درد و غم

چون گل یاس می سوخت کم کم

 

گفتی بنویس، دار دیر میشه

وگرنه مادر زیر در له میشه

 

گفتی بنویس، فضه اومده

خاک تو دهنم،عمر محسن سر اومده

 

گفتی بنویس، دشمن اومده

تو خونه علی نامحرم اومده

گفتی بنویس، طناب آوردن

تمومه هستی مادرو بردن

 

گفتی بنویس، از کوچه های نامرد

همون کوچه که تنگه   دور و برش پر سنگه

 

گفتی بنویس، از بوطراب

جلوی ناموسش بستن دستشو با طناب

یک دفعه دیدم فاطمه، صدیقه، هورا

با قد خم می رفت به دنبال مولا

 

چرا گفتی بنویس چرا؟ چرا؟

بمیرم بمیرم بمیرم برای دست زهرا

 

چرا گفتی بنویس؟؟؟؟؟؟چرا

 

زهرا خواست و نوشته شدن

ولی علی هاشمی ها،پهلو شکسته شدن


سلام


سوا نکرده شدیم رسوا  میون این همه خوبا، چی میشد اگه فریاد میزدیم  زیر لب می گفتیم  با مرام ندیده بگیر ای همه عصیان . 

.............واژ ه گم شد،  در عوض  قلم  پیدا شد؛ دربین خطوط برایم کمی جا پیدا شد، خط اول نه خط دوم نه  آخر دفتر رنگ دواتم هویدا شد، جا برایم کم بود حرف ها همینطور ناله می شد، ناگهان دستم لرزید و قلمم چرخید و کاری که نباید

می شد شد! قصه از اینجا داغ تر شد،....وانگاهی قافیه  "شد"  "را"   یکی یکی خط میزدم افکارم را_  ضربدر میزدم

 حر فهایم را_ نمره می دادم نمره هایم را_ امضا می کردم زیر امضایم را_از روی دفتر خط زدم نامم را_بلوکه کردم بار پشت کمرک مانده قلمم را_ ای کاش تخته می کردم مغازه پر از من من گفتنم را    ای کاش    ای کاش  و ای کاش 


شعله شد درمیان سرد نگاهم ،
 چه زیبا بود، 
اینبار در منجنیق دوست  یاس بود ولی خود طالب پرتاب بود  بالعکس تر ازهمیشه قصه فرق
می کند چون گرما در میان سرما بود و باز متفاوت تر از همیشه سرما منتظر گرما بود و او بود که خورشید از گرمایش گرم بود  و او بود که چه چرخ و فلک به ساعتش کوک بود و او بود که با نفسش  هر نفس مفرح زات و ممد حیات بود و او بود که که هرستاره از برق نگاهش پر نور بود و حال او هست که شعله بخشد بر هیزم تری که در جوب آب پلیدیها و زشتیها رد شده و حال او هست که دم زند و احیا کند مرده دل را، آه معبودا سردم از این سرمای بی معنی،
دردم از این بی دردی ، دورم از این نزدیکی، غافلم از این نا غافلی،دادم از این بی دادی...
رحمی کن...
      مددی ده تا شستشو کنم نگاهم، را پاک گردانم نظرم را،داغ کنم جگرم را، ساز کنم افکارم را و بسوزم از شمع پر افروز نگاهش و آب کنم یخبندان کهنه دلم را و خاکستر شوم تا آنجایی که نبینم خودم را و گم شوم در آغوش بادها و بعد پیدا کنم پیدا را و گم کنم اغیار را و باز بسوزم خاکستر شوم و باز  و باز و باز و ... چون اوست که سبب وجودم می باشد 
و آه   فرصت به مبان نیست امان   عمر بلند نیست امان    مویم دیگر سیاه نیست امان    ضمیرم دگر سفید نیست امان   ابلیس دور از من نیست امان  امان   امان   امان   تا به صبح وصل امان


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic