داشت می رفت و با خود میگفت چرا اینقدر تاریک، چرا جلوی پام و نمی بینم، چرا چراغ قوه در دستم نورش جواب نمی ده، چرا هر چی داد می زنم کسی جوابمو نمی ده، چرا کسی منو نمیبینه و..... در همین حال و هوا بود که خورد به تکه سنگ بزرگ برا یش سوال شد و دستی روی سنگ کشید که یک مورچه را احساس کرد چون چیزی معلوم نبود، در دلش گفت بزار امتحان کنم شاید راه نجاتی باشد، از مورچه پرسید تو می توانی کمکم کنی، تو کیستی،؟... مورچه پوسخندی زد و گفت زهی خیال باطل تو میون کوچه پس کوچه های شرک گمشده ای و منم شرکی که معلوم نیستم!!!؟.....