سلام
الداستان راستان

دور سرش دستمال بسته بود و فکر می کرد که چجوری میشه که خوشبخت بشه یه کاری برای هم نوعاش بکنه، تو همین شیش بش بود که یاد دل دل افتاد\دل دل که اسب مختار بود و نقش مهمی در فتوحاتش داشت فلانی رو تو فکر برد یدفعه یه ابری بالای سرش درست شد چی بود - کی بود- کجا بود، بقیش و دقت کن گفت میرم کمی ارض(دلار) تهیه میکنم سوار اسبم دل دل می شم می رم یه گشتی تو این کشورایی که بیداری اسلامی پا گرفته می زنم و با شمیرم که قلمم باشه کمکشون می کنم شاید منم بتونم  برای هم کیشام کاری کرده باشم، بقیه داستان بنویسید......