شعله شد درمیان سرد نگاهم ،
 چه زیبا بود، 
اینبار در منجنیق دوست  یاس بود ولی خود طالب پرتاب بود  بالعکس تر ازهمیشه قصه فرق
می کند چون گرما در میان سرما بود و باز متفاوت تر از همیشه سرما منتظر گرما بود و او بود که خورشید از گرمایش گرم بود  و او بود که چه چرخ و فلک به ساعتش کوک بود و او بود که با نفسش  هر نفس مفرح زات و ممد حیات بود و او بود که که هرستاره از برق نگاهش پر نور بود و حال او هست که شعله بخشد بر هیزم تری که در جوب آب پلیدیها و زشتیها رد شده و حال او هست که دم زند و احیا کند مرده دل را، آه معبودا سردم از این سرمای بی معنی،
دردم از این بی دردی ، دورم از این نزدیکی، غافلم از این نا غافلی،دادم از این بی دادی...
رحمی کن...
      مددی ده تا شستشو کنم نگاهم، را پاک گردانم نظرم را،داغ کنم جگرم را، ساز کنم افکارم را و بسوزم از شمع پر افروز نگاهش و آب کنم یخبندان کهنه دلم را و خاکستر شوم تا آنجایی که نبینم خودم را و گم شوم در آغوش بادها و بعد پیدا کنم پیدا را و گم کنم اغیار را و باز بسوزم خاکستر شوم و باز  و باز و باز و ... چون اوست که سبب وجودم می باشد 
و آه   فرصت به مبان نیست امان   عمر بلند نیست امان    مویم دیگر سیاه نیست امان    ضمیرم دگر سفید نیست امان   ابلیس دور از من نیست امان  امان   امان   امان   تا به صبح وصل امان