2 تومن و پنج زار پول خورد

سلام
الداستان راستان

دور سرش دستمال بسته بود و فکر می کرد که چجوری میشه که خوشبخت بشه یه کاری برای هم نوعاش بکنه، تو همین شیش بش بود که یاد دل دل افتاد\دل دل که اسب مختار بود و نقش مهمی در فتوحاتش داشت فلانی رو تو فکر برد یدفعه یه ابری بالای سرش درست شد چی بود - کی بود- کجا بود، بقیش و دقت کن گفت میرم کمی ارض(دلار) تهیه میکنم سوار اسبم دل دل می شم می رم یه گشتی تو این کشورایی که بیداری اسلامی پا گرفته می زنم و با شمیرم که قلمم باشه کمکشون می کنم شاید منم بتونم  برای هم کیشام کاری کرده باشم، بقیه داستان بنویسید......


داشت می رفت و با خود میگفت چرا اینقدر تاریک، چرا جلوی پام و نمی بینم، چرا چراغ قوه در دستم نورش جواب نمی ده، چرا هر چی داد می زنم کسی جوابمو نمی ده، چرا کسی منو نمیبینه و..... در همین حال و هوا بود که خورد به تکه سنگ بزرگ برا یش سوال شد و دستی روی سنگ کشید که یک مورچه را احساس کرد چون چیزی معلوم نبود، در دلش گفت بزار امتحان کنم شاید راه نجاتی باشد، از مورچه پرسید تو می توانی کمکم کنی، تو کیستی،؟... مورچه پوسخندی زد و گفت زهی خیال باطل تو میون کوچه پس کوچه های شرک گمشده ای و منم شرکی که معلوم نیستم!!!؟.....


و سوختن در آتش عشق حسین و آنگاه خدا کند که گلستان ابراهیمی نباشد چون دوستدارم بسوزم و با خاکسترم فرشی سلیمانی بسازم و به همراه باد از آسمانها بگذرم و مسافر کرببلا و سلام عرضه کنم و در صحرای کربلا با تکه تکه های خاکسترم نقاشی یا لیتنا کنا معک را به اذن حق بکشم  و بنویسم حسین جان سینه ام فدای سینه ات که زیر سم اسب های سطوران  ماند مادرت دید و...و  باز بنویسم حسین جان سرم فدای سرت که بالای نیزه در مقابل زینبت قرار گرفت و  باز مادرت دید و... و از ساقی اجازه ای بگیرم و بعد بنویسم حسین جان قبرم فدای قبرت که مادرت هرشب جمعه ماید می بیند و...و همان جا بمانم و با خاکسترم به طواف مشغول شوم و قربانش گردم و با زبان خاکستریم فریاد بزنم صد بار دگر اگر برایت بمیرم و بسوزم و خاکستر شوم کم است حسین جان حسین جان حسین جان حسین جان حسین جان ........غریب مادر.........


سلام

آنچنان دهانش را باز کرده بود و دهن دره کرده بود گوئیا دارد بر سر عالمیان فریاد می کشد و طوری دستش را روی دو گوشش نهاده بود واز کمر خم شده بود و همه را میخ خود کرده و همگان متعجب چرا اینطور می کند مگر دیوانه شده؟ و یا شاید خود را به خول بودن زده است؟ ولی اینطور نبود او لال بود و داشت با زبان بی زبانی، فریاد را نقاشی می کرد، چون چاره ای جز این نداشت!




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic