2 تومن و پنج زار پول خورد http://nayeney.mihanblog.com 2020-04-04T03:03:53+01:00 text/html 2014-11-12T11:31:19+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی به یاد حرف استادم که گفت داره دیر میشه؟ استاد کجایی http://nayeney.mihanblog.com/post/20 <font size="3">پیر شدن لحظه ها و مرگ سریع لحظه ها<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; در مقابل آینه دیدم به رنگ برف شدن، موها<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مُردنِ ثانیه ها از دایره ساعت ها<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; صدای مرگ می زند در گوش آدم ها!؟</font><br><br><font color="#C0C0C0" size="4">قافیه اش را تو بگو@</font>؟<br> text/html 2013-06-16T12:51:14+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی این مطلب و امروز به تاریخ 1392/03/26 از وبلاگ استادم پیدا کردم http://nayeney.mihanblog.com/post/19 <font class="text4"><div style="text-align: center;"><font size="4"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">توصیه ای از روی رهگذری به صاحب وبلاگهایی</span></font><br><font size="4"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">&nbsp;همچو وب </span><a style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" href="http://nayeney.mihanblog.com/" target="" title="">"2تومن و پنج زار پول خورد "</a></font><br><a href="http://nayeney.mihanblog.com/" target="" title=""><img src="http://up98.org/upload/server1/01/a/vcqm69f89rq4c0irgw0a.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></a><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"></div><font size="4"><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">سلام </span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">بنویس هر دم&nbsp; و لحظه ، هر آنچه گویی به درد نمی خورد بدان به درمان می خورد . </span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">*****************************</span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">&nbsp;</span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">دیدم اگر تو را به کوچه قسم داد می زنم، این است جرم منو و امتداد اتهامم. </span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"></font></font> text/html 2013-05-09T17:53:40+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی این جمله رو استادم گفت بنویس، ناگهان به افکار بی دردم رسید. http://nayeney.mihanblog.com/post/18 <font size="3">سلام<br><br><br>"در دنیا باز ..........حیای آدم کجاست"</font><br> text/html 2012-11-11T14:59:32+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی لاشه زمان http://nayeney.mihanblog.com/post/17 <div>سلام</div><div><br></div><div><br></div><div>نگاهم را دوختم به نفس نفس زدنش و دم به دم چاق کردن نفسش ولی افسوس که نمی توانست حتی برای یکبار بازدم نفس داشته باشد، یا حیات یک طرفه بود &nbsp;یا ممات یک طرفه، و آن لاشه زمان روی ساعت مچیم بود.</div> text/html 2012-11-05T14:14:07+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی بی صدا ترین تار، اما روزی رسان http://nayeney.mihanblog.com/post/16 سلام<div><span class="Apple-style-span" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><br></span></div><div>از او پرسیدند تا به حال نوازنده ای دیدی که تار بزند و صدایی نداشته باشد و از این راه ارتزاق کند؟</div><div><br></div><div>بلی</div><div><br></div><div>آنچنان با صلابت و ظرافت و اجابت می نواخت که انگار داشت گوش فلک را کر می کرد و میان هر چنگش به تارها یک شکر و یک غزل داشت و می خواند از بازی روزگار و میگفت از ذکر دلدار و از تارش می خواست نون هلال و در خواست می کرد، پروردگارا روزی من عنکبوت را در این تار بی صدا قرار بده.</div> text/html 2012-10-09T11:48:42+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی الداستان راستان http://nayeney.mihanblog.com/post/13 سلام<br>الداستان راستان<br><br>دور سرش دستمال بسته بود و فکر می کرد که چجوری میشه که خوشبخت بشه یه کاری برای هم نوعاش بکنه، تو همین شیش بش بود که یاد دل دل افتاد\دل دل که اسب مختار بود و نقش مهمی در فتوحاتش داشت فلانی رو تو فکر برد یدفعه یه ابری بالای سرش درست شد چی بود - کی بود- کجا بود، بقیش و دقت کن گفت میرم کمی ارض(دلار) تهیه میکنم سوار اسبم دل دل می شم می رم یه گشتی تو این کشورایی که بیداری اسلامی پا گرفته می زنم و با شمیرم که قلمم باشه کمکشون می کنم شاید منم بتونم&nbsp; برای هم کیشام کاری کرده باشم، بقیه داستان بنویسید......<br> text/html 2012-10-07T15:10:27+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی تار و سیاه http://nayeney.mihanblog.com/post/12 داشت می رفت و با خود میگفت چرا اینقدر تاریک، چرا جلوی پام و نمی بینم، چرا چراغ قوه در دستم نورش جواب نمی ده، چرا هر چی داد می زنم کسی جوابمو نمی ده، چرا کسی منو نمیبینه و..... در همین حال و هوا بود که خورد به تکه سنگ بزرگ برا یش سوال شد و دستی روی سنگ کشید که یک مورچه را احساس کرد چون چیزی معلوم نبود، در دلش گفت بزار امتحان کنم شاید راه نجاتی باشد، از مورچه پرسید تو می توانی کمکم کنی، تو کیستی،؟... مورچه پوسخندی زد و گفت <u>زهی خیال باطل</u> تو میون کوچه پس کوچه های <u>شرک</u> گمشده ای و منم شرکی که<u> معلوم نیستم</u>!!!؟..... text/html 2012-10-06T13:10:01+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی و سوختن در آتش عشق سلطان عشق حسین علیه السلام http://nayeney.mihanblog.com/post/11 و سوختن در آتش عشق حسین و آنگاه خدا کند که گلستان ابراهیمی نباشد چون دوستدارم بسوزم و با خاکسترم فرشی سلیمانی بسازم و به همراه باد از آسمانها بگذرم و مسافر کرببلا و سلام عرضه کنم و در صحرای کربلا با تکه تکه های خاکسترم نقاشی یا لیتنا کنا معک را به اذن حق بکشم&nbsp; و بنویسم حسین جان سینه ام فدای سینه ات که زیر سم اسب های سطوران&nbsp; ماند مادرت دید و...و&nbsp; باز بنویسم حسین جان سرم فدای سرت که بالای نیزه در مقابل زینبت قرار گرفت و&nbsp; باز مادرت دید و... و از ساقی اجازه ای بگیرم و بعد بنویسم حسین جان قبرم فدای قبرت که مادرت هرشب جمعه ماید می بیند و...و همان جا بمانم و با خاکسترم به طواف مشغول شوم و قربانش گردم و با زبان خاکستریم فریاد بزنم صد بار دگر اگر برایت بمیرم و بسوزم و خاکستر شوم کم است حسین جان حسین جان حسین جان حسین جان حسین جان ........غریب مادر......... text/html 2012-10-01T06:58:04+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی نقاشی فریاد http://nayeney.mihanblog.com/post/10 <p style="font-family: tahoma;font-size: 10pt" dir="rtl">سلام</p> <p style="font-family: tahoma;font-size: 10pt" dir="rtl">آنچنان دهانش را باز کرده بود و دهن دره کرده بود گوئیا دارد بر سر عالمیان فریاد می کشد و طوری دستش را روی دو گوشش نهاده بود واز کمر خم شده بود و همه را میخ خود کرده و همگان متعجب چرا اینطور می کند مگر دیوانه شده؟ و یا شاید خود را به خول بودن زده است؟ ولی اینطور نبود او لال بود و داشت با زبان بی زبانی، فریاد را نقاشی می کرد، چون چاره ای جز این نداشت!</p> text/html 2012-06-10T07:18:28+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی فقط فقط همین http://nayeney.mihanblog.com/post/9 بخشودگی اهل گنه در صف محشر &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;به یک گردش چشمان حسین است<div><br></div><div><br></div><div>فقط فقط همین</div> text/html 2012-05-29T11:08:27+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی دیوانه ی جنون http://nayeney.mihanblog.com/post/8 <br><font size="2">سلام<br><br>دیوانگی ما هم داستانی شده &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; قصه ای غصه دار شده</font><div><font size="2">آتش درون فرو نمی کشد تا وقتی &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; که آتش، از نمک خیس شده</font></div><div><font size="2">اصلا که گفته دیوانه کم شده &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;مژده که دیوانه از کم زیاد شده</font></div><div><font size="2">عقل را پس داده و جنس ناب شده &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;فارق از خود و راهی میدان شده</font></div><div><font size="2">داغ دیده از &nbsp;سرما و گرما و غما &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; شهره پچ پچ عاقلای شهر شده</font></div><div><font size="2">فتحه و ضمه و کسره نخوانده &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;ولی شاگرد اول حساب و کتاب شده</font></div><div><font size="2">دفتر جنون نوشته و مجنون شده &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; لیلا ندیده عاشق لیلا شده</font></div><div><font size="2">از خود کم آورده و وای نکنه &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; خدای ناکرده غاتی عاقلا شده</font></div> text/html 2012-05-13T15:21:58+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی چی http://nayeney.mihanblog.com/post/7 چی <br><br>به چی<br><br>ناگهان بانگی برآمد (چی) گفت، نمیدونم چی همون چی ، که همه عقلارو به چی انداخته <br>راستش چی به چی دم به دم&nbsp; سر به سر&nbsp; دست به دست&nbsp; پا به پا&nbsp; چنگ زده به فکر فکورا خش انداخته رو شیشه خرد عاقلا خلاصه اگر چی رو پیدا کردید به شماره بی عدد اس بدید....<br> text/html 2012-04-16T11:57:22+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی بنویسان http://nayeney.mihanblog.com/post/6 <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، گفتم ازچه<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، گفتم ازکه؟<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس،گفتم از قصه<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، گفتم چرا غصه!<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، از قصه غصه<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>از اون بهشته میون آتش افروخته<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، از درد و غم<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>چون گل یاس می سوخت کم کم<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، دار دیر میشه<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>وگرنه مادر زیر در له میشه<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، فضه اومده<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>خاک تو دهنم،عمر محسن سر اومده<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، دشمن اومده<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>تو خونه علی نامحرم اومده<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، طناب آوردن<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>تمومه هستی مادرو بردن<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، از کوچه های نامرد<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>همون کوچه که تنگه &nbsp; دور و برش پر سنگه<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>گفتی بنویس، از بوطراب<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>جلوی ناموسش بستن دستشو با طناب<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>یک دفعه دیدم فاطمه، صدیقه، هورا<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>با قد خم می رفت به دنبال مولا<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>چرا گفتی بنویس چرا؟ چرا؟<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>بمیرم بمیرم بمیرم برای دست زهرا<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>چرا گفتی بنویس؟؟؟؟؟؟چرا<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><o:p><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></o:p></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>زهرا خواست و نوشته شدن<o:p></o:p></b></font></span></p> <p class="MsoNormal"><span lang="FA" dir="RTL"><font size="3" face="arial, helvetica, sans-serif"><b>ولی علی هاشمی ها،پهلو شکسته شدن</b></font><font face="Arial, sans-serif"><o:p></o:p></font></span></p> text/html 2012-02-21T18:26:57+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی بدون م ن http://nayeney.mihanblog.com/post/5 <font size="2">سلام</font><div><font size="2"><br></font></div><div><p align="right" style="text-align:right;background:white"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "><font size="2">سوا نکرده شدیم رسوا &nbsp;میون این همه خوبا، چی میشد اگه فریاد میزدیم &nbsp;زیر لب می گفتیم &nbsp;با مرام ندیده بگیر ای همه عصیان .&nbsp; <o:p></o:p></font></span></p> <p align="right" style="text-align:right;background:white"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "><font size="2">.............واژ ه گم شد، &nbsp;در عوض &nbsp;قلم &nbsp;پیدا شد؛ دربین خطوط برایم کمی جا پیدا شد، خط اول نه خط دوم نه&nbsp; آخر دفتر رنگ دواتم هویدا شد، جا برایم کم بود حرف ها همینطور ناله می شد، ناگهان دستم لرزید و قلمم چرخید و کاری که نباید <o:p></o:p></font></span></p> <p align="right" style="text-align:right;background:white"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "><font size="2">می شد شد! قصه از اینجا داغ تر شد،....وانگاهی قافیه &nbsp;"شد"&nbsp; "را"&nbsp; &nbsp;یکی یکی خط میزدم افکارم را_ &nbsp;ضربدر میزدم<o:p></o:p></font></span></p> <p align="right" style="text-align:right;background:white"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-family: Tahoma, sans-serif; "><font size="2">&nbsp;حر فهایم را_ نمره می دادم نمره هایم را_ امضا می کردم زیر امضایم را_از روی دفتر خط زدم نامم را_بلوکه کردم بار پشت کمرک مانده قلمم را_ ای کاش تخته می کردم مغازه پر از من من گفتنم را&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای کاش &nbsp;&nbsp;&nbsp;ای کاش&nbsp; و ای کاش&nbsp;</font></span><span style="font-family: Tahoma, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2012-02-08T11:46:17+01:00 nayeney.mihanblog.com نام بی نامی این بار قصه فرق می کند http://nayeney.mihanblog.com/post/4 <FONT size=2>شعله شد درمیان سرد نگاهم ،<BR>&nbsp;چه زیبا بود،&nbsp; <BR>اینبار در منجنیق دوست&nbsp; یاس بود ولی خود طالب پرتاب بود&nbsp; بالعکس تر ازهمیشه قصه فرق <BR>می کند چون گرما در میان سرما بود و باز متفاوت تر از همیشه سرما منتظر گرما بود و او بود که خورشید از گرمایش گرم بود&nbsp; و او بود که چه چرخ و فلک به ساعتش کوک بود و او بود که با نفسش&nbsp; هر نفس مفرح زات و ممد حیات بود و او بود که که هرستاره از برق نگاهش پر نور بود و حال او هست که شعله بخشد بر هیزم تری که در جوب آب پلیدیها و زشتیها رد شده و حال او هست که دم زند و احیا کند مرده دل را، آه معبودا سردم از این سرمای بی معنی، <BR>دردم از این بی دردی ، دورم از این نزدیکی، غافلم از این نا غافلی،دادم از این بی دادی...<BR>رحمی کن...<BR>&nbsp; &nbsp; &nbsp; مددی ده تا شستشو کنم نگاهم، را پاک گردانم نظرم را،داغ کنم جگرم را، ساز کنم افکارم را و بسوزم از شمع پر افروز نگاهش و آب کنم یخبندان کهنه دلم را و خاکستر شوم تا آنجایی که نبینم خودم را و گم شوم در آغوش بادها و بعد پیدا کنم پیدا را و گم کنم اغیار را و باز بسوزم خاکستر شوم و باز&nbsp; و باز و باز و ... چون اوست که سبب وجودم می باشد&nbsp; <BR>و آه&nbsp;&nbsp; فرصت به مبان نیست امان &nbsp; عمر بلند نیست امان &nbsp;&nbsp; مویم دیگر سیاه نیست امان&nbsp;&nbsp;&nbsp; ضمیرم دگر سفید نیست امان &nbsp; ابلیس دور از من نیست امان&nbsp; امان&nbsp;&nbsp; امان&nbsp;&nbsp; امان&nbsp;&nbsp; تا به صبح وصل امان</FONT><BR>